خوش آمدید

جستجو

تبلیغات





سلام مرد کوچک

    سلام محمد پارسای عزیزم

    خوبی بابایی؟

    شرمندم عزیز دلم خیلی وقته نتونستم بیام و برات مطلب بنویسم ببخش منو گلم

    هرچند این درد دل ها این دل نوشته های من برای تو بیشتر خودمو آروم میکنه گلم

    بابا! این کلمه رو این کلمه قشنگ، دوست داشتنی و با عظمت رو خیلی وقت بود نگفته بودم از وقتی بابای خودم رفت پیش خدا

    شاید با گفتن این کلمه خودمم تخلیه میشم عقده نگفتن چندین ساله

    گاهی که پدری رو میبینم که به بچشون میگن بابایی البته پسرای هم سن و سال خودم غصه میخورم اشک تو چشام حلقه میزنه آره بعد این همه سال بازم داغم تازه میشه

    کمبودی که هیچ وقت جبران نمیشه عزیز دلم هر چند مامان(عزیزتو) هم به جای پدر بود هم مادر

    محمد پارسای عزیزم منو ببخش که خیلی وقته بهت سر نزدم

    تو این نوشته هم یه غیبت صغری داشتم تا اومدم و بقیه مطلب رو واست بنویسم عزیزم

    روزها پشت سر هم میگذره و روز به روز بزرگتر شیرین تر و خواستنی تر میشی گلم

    سفره هفت سین امسال اولین سالی بود که خدا یه نعمت خیلی بزرگ رو هم کنار این سفره واسمون قرار داده بود هر چند جای خیلی ها مخصوصا بابای من و بابای مامان طیبه خالی بود ولی تو بودی نفسم

    خدا رو قسم دادم به وجود پاک تو که سالمون پر برکت باشه سالمون پر از نشاط و خوشحالی باشه

    سالی باشه که بیماری واسه عزیزانمون توش نباشه سالی پر از وجود خدا از خود خدا خواستیم

    روزهای اول سال به خوبی گذشت ولی یه استرس داشت من و مامانی رو اذیت میکرد و اون هم شروع به کار مامانی بود 24/01/95 مامان طیبه باید میرفت سر کار

    و همش درگیر این بودیم که تورو کجا بگذاریم

    خیلی مشورت کردیم چند جا رو هم رفتیم سر زدیم ولی هیچ کجا مطمئن تر از خونه عزیز و خونه ننه مرضیه نبود

    هر چند بهشون سخت میگذشت ولی از بس تو رو دوست داشتن حاضر بودن سختی بکشن ولی تو کنارشون باشی

    تا روز موعود فرا رسید

    اولین روز مامان شیفت صبح بود بریدمت خونه ننه مرضیه شکر خدا زیاد نه خودت اذیت شدی نه اونا رو اذیت کردی

    ولی نوبت به شیفت شب که رسید باید پیش خودم میموندی شب تا صبح

    تا صبح نخوابیدم

    تو ماشین باهم دور زدیم تا خوابت برد اومدم خوابوندمت ولی بعد از نیم ساعت بیدار شدی و گریه کردی

    آب دادم آروم نشدی سر لاک بهت دادم نخوردی ، رفتم حریره بادام درست کردم بازم نخوردی

    بی قرار بودی تو فهمیده بودی که مامانت کنارت نیست تو فقط صدای آرامش بخش قلب مامان طیبه رو میخواستی چون هنوز به دوریش عادت نکرده بودی

    رو پاهام بالاخره خوابت کردم ولی دوباره بیدار شدی تا صبح چندین مرتبه همین اتفاقات گذشت تا بالاخره مامان اومد و منم باید میرفتم سر کار ولی خیلی خوابم میومد شب سخت ولی در عین حال شیرینی بود

    اولین تجربه تنها بودن من و تو از شب تا صبح

     


    این مطلب تا کنون 23 بار بازدید شده است.
    منبع
    برچسب ها : خیلی ,بودی ,دادم ,باشه ,خونه ,اذیت ,خیلی وقته ,پارسای عزیزم ,محمد پارسای ,محمد پارسای عزیزم ,
    سلام مرد کوچک

تبلیغات


    محل نمایش تبلیغات شما

پربازدیدترین مطالب

آمار

تبلیغات

محل نمایش تبلیغات شما

تبلیغات

محل نمایش تبلیغات شما

آخرین کلمات جستجو شده